لبخندی از خدا

* هر آدمی لبخندی از خداست *

 

عشق یعنی؛ درخت که من باشم و پرنده که تو باشی.

عجیب زیبایی و ... عجیب دوری و ...

عجیب نزدیکی.

عجیب دوستت دارم ...

   + هاجر ; ٩:٤۳ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

 

پروردگارا !

سه خصلت مرا از اینکه چیزی از تو بخواهم باز می دارد

و یک خصلت مرا به درخواست از تو ترغیب می کند

آن سه عبارت است از:

امری که به آن فرمان داده ای و من در انجامش کندی کردم.

و کاری که مرا از آن نهی نمودی و به سویش شتافتم.

و نعمتی که به من بخشیدی ولی در شکرگزاریش کوتاهی کردم.

اما آنچه مرا به درخواست از تو ترغیب می کند؛

احسان توست به آنکه با نیت پاک به تو روی آورده

و از طریق خوش گمانی به درگاه تو آمده؛

زیرا که تمام احسانهایت از روی تفضل است

و نعمت هایت همه بی سبب و بدون سرآغاز

صحیفه سجادیه (دعای ۱۲)

   + هاجر ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

مسافر

...

دچار یعنی

عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک؛ دچار آبی دریای بیکران باشد.

...

همیشه فاصله ای است.

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیات میان دو حرف

حرام خواهد شد.

و عشق

صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.

نه؛

صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند

و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر.

همیشه عاشق تنهاست.

   + هاجر ; ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

گرگ هار

گرگ هاری شده ام؛

هرزه پوی و دله دو.

شب درین دشت زمستان زده بی همه چیز؛

می دوم؛ برده ز هر باد گرو.

چشم هایم چو دو کانون شرار؛

صف تاریکی شب را می شکند؛

همه بی رحمی و فرمان فرار.

گرگ هاری شده ام؛ خون مرا ظلمت زهر

کرده چون شعله چشم تو سیاه.

تو چه آسوده و بیباک خرامی به برم!

آه؛ می ترسم؛ آه.

آه؛ می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق؛ که تو خود را نگری؛

مانده نومید زهرگونه دفاع؛ زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی.

پوپکم! آهوکم!

چه نشستی غافل! کز گزندم نرهی؛ گرچه پرستار منی.

من ازین غفلت معصوم تو؛ ای شعله پاک!

بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم.

منشین با من؛ با من منشین؛ تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم.

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من؛

چه جنونی؛ چه نیازی؛ چه غمی ست؟

یا نگاه تو؛ که پر عصمت و ناز؛

بر من افتد؛ چه عذاب و ستمی ست.

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم.

پوپکم! آهوکم!

تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم.

منشین اما با من؛ منشین.

تکیه بر من مکن؛ ای پرده طناز حریر!

که شراری شده ام.

پوپکم! آهوکم!

گرگ هاری شده ام.

مهدی اخوان ثالث

   + هاجر ; ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()

کوه پنجم

به سنگی توهین کن؛ سپس با شمشیرت به او حمله کن.

شمشیر می شکند.

بهترین شمشیرزن کسی است که مثل سنگ است.

بی آنکه شمشیر بکشد؛‌ نشان می دهد که هیچکس نمی تواند شکستش دهد.

«پائولو کوئلیو»

   + هاجر ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٤ بهمن ۱۳۸٥
comment نظرات ()