لبخندی از خدا

* هر آدمی لبخندی از خداست *

 

گمشده

بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ

باورم ناید که عاقل گشته ام

گوئیا «او» مرده در من کاینچنین

خسته و خاموش و باطل گشته ام

***

هر دم از آیینه می پرسم ملول

چیستم دیگر، به چشمت چیستم؟

لیک در آیینه می بینم که، وای

سایه ای هم زآنچه بودم نیستم

   + هاجر ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

« بسم الله الرحمن الرحیم »

حمد خدایی را که با عنایت او شب را به صبح رساندم در حالیکه زنده و سلامت هستم. نه رگ هایم دچار بیماری شده و نه به بدترین اعمالم مرا کیفر داده است.

در حالی هستم که از دین برنگشته ام و منکر حضرت حق تعالی نشده ام و نگران ایمانم نیستم و عقلم سرجای خود هست و می فهمم و در عذابی نیستم که امت های پیش از من گرفتار بودند.

خدایا! به تو پناه می برم از آنکه در سایه بی نیازیت فقیر بمانم و یا در روشنایی هدایتت در گمراهی به سربرم و یا در پناه سلطنتت به کسی ظلم کنم و یا امور در اختیار تو باشد و من مغلوب و ذلیل گردم در حالی که همه چیز در اختیار توست.

خداوندا! اول کریمه ای که از من می گیری و اول امانتی از امانت هایت که نزد من است و بازش می ستانی، جانم باشد.

پروردگارا! به تو پناه می بریم از اینکه از فرمایش تو سریچی کنیم و یا از دین تو به دین دیگری روی آوریم و یا هواهای نفسانی بر ما غلبه کند و مانع ادامه راه ما در مسیر هدایتی باشد که از جانب تو به ما رسیده است.

                                                      فرازی از بیانات حضرت امیر (ع) «خطبه ۲۰۶ نهج البلاغه» 

   + هاجر ; ۸:٠٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

ژرالدين، دخترم

اينجا شب است ... يك شب نوئل ... در قلعه كوچك من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند، نه برادر و خواهر تو و حتي مادرت. بزحمت توانستم بي آنكه اين پرندگان خفته را بيدار كنم، خودم را به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو بس دورم، خيلي دور ... اما چشمانم كور باد اگر يك لحظه تصوير تو را از چشم خانه من دور كند. تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست، اما تو كجايي؟

آنجا در پاريس، افسونگر بروي آن صحنه پر شكوه تأتر «شانزه ليزه» مي رقصي. اين را مي دانم و چنانست كه گويي در اين سكوت شباهنگي، آهنگ قدم هايت را مي شنوم و درين ظلمت زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي بينم. شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شكوه، نقش آن شاهدخت ايراني است كه اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص، ستاره باش و بدرخش، اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاچيان و عطر مستي آور گلهايي را كه برايت فرستاده اند، فرصت هوشياري داد، در گوشه اي بنشين و نامه ام را بخوان.

«من پدر تو هستم ژرالدين، من چارلي چاپلين هستم»

 

 

                   

 

امروز نوبت توست. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي و اين رقص ها بيشتر از آن صداي كف زدن تماشاگران گاه تو را به آسمان خواهد برد.

برو، آنجا هم برو. اما گاهي نيز بر روي زمین بيا و زندگي مردمان را تماشا كن. زندگي آن رقاصگان دوره گرد كوچه هاي تاريك را كه با شكم گرسنه مي رقصند و با پاهايي كه از بينوايي مي لرزد.

من يكي از اينان بودم.

تو مرا نمي شناسي. ژزالدين، در آن شب هاي دور، بس قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين هم داستاني است شنيدني. داستان آن دلقك گرسنه اي كه در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصد و صدقه جمع مي كند. اين داستان منست. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد بي خانماني را كشيده ام و از اينجا من رنج حقارت آن دلقك دوره گرد را كه اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند، اما سكه صدقه رهگذر خود خواهي او را ميخشكاند، احساس كرده ام. با اينهمه من زنده ام و از زنده ها پيش از آنكه بميرد حرفي نبايد زد.

داستان من به كار تو نمي آيد. از تو حرف بزنيم. به دنبال نام تو نام من است «چاپلين». با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خندانده ام و بيشتر از آنچه كه آنان خنديدند، خود گريستم. ژرالدين، در دنيايي كه زندگي مي كني، تنها رقص و موسيقي نيست. نيمه شب، هنگامي كه از سالن پر شكوه تأتر بيرون ميآيي، آن تحسين كنندگان ثروتمند را يكسره فراموش كن، اما حال آن راننده تاكسي كه تو را بمنزل مي رساند بپرس. حال زنش را هم بپرس ... و اگر آبستن بود و پولي هم براي خريد لباس بچه اش نداشت، چك بكش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار.

به نماينده خودم در بانك پاريس دستور دادم فقط اين نوع خرج هاي تو را بي چون و چرا قبول كند. اما براي خرج هاي ديگرت بايد صورت حساب بفرستي.

گاه بگاه با اتوبوس و با مترو شهر را بگرد. مردم را نگاه كن و دست كم روزي يكبار با خود بگو: «من يكي از اينان هستم» تو يكي از اينان هستي دخترمن، نه بيشتر.

وقتي به آنجا رسيدي كه يك لحظه خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترك كن و با اولين تاكسي خود را به حومه پاريس برسان. در آنجا رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد زيبا تر از تو و چالاك تر از تو و مغرور تر از تو. آنجا از نور كور كننده شانزه ليزه خبري نيست. نورافكن هاي رقاصگان گويي تنها نور ماه است.

نگاه كن! خوب نگاه كن! آيا بهتر از تو نمي رقصند؟

اعتراف كن دخترم هميشه كسي هست كه بهتر از تو مي رقصد. هميشه كسي هست كه بهتر از تو ميزند و اين را بدان كه در خانواده چارلي هرگز كسي آنقدر گستاخ نبوده است كه به يك كالسكه ران يا يك گداي كنار رود سن ناسزايي بدهد.

من خواهم مرد و تو خواهي زيست. اميد من آنست كه هرگز در فقر زندگي نكني.

                      

همراه اين نامه يك چك سفيد برايت مي فرستم. هر مبلغي كه مي خواهي بنويس و بگير،اما هميشه وقتي دو فرانك خرج مي كني با خود بگو: «سومين سكه مال من نيست. اين بايد مال يك مرد گمنام باشد كه امشب به يك فرانك احتياج دارد»
من زماني دراز در سيرك زيسته ام. از روي ريسماني بس باريك راه مي روند. هميشه و هر لحظه به خاطر بند بازان نگران بوده ام. اما حقيقتي را با تو بگويم دخترم، مردمان در روي زمين استوار سقوط مي كنند. شايد كه شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد. آنست كه اين الماس، از ريسمان نا استوارتر خواهد بود و سقوط تو حتمي است»

شايد روزي چهره شاهزاده اي تو را گول زند. در آنروز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي هميشه سقوط مي كنند. دل به زر و زيور مبند زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است كه خوشبختانه اين الماس بر گردن همه مي درخشد. اما اكر روزي دل به آفتاب چهره مردي دادي، پاكدل باش، با او يكدل باش. به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد، او عشق را بهتر از من مي شناسد و او براي تعريف يكدلي، شايسته تر از من است.

كار تو بس دشوار است. اين را مي دانم بر روي صحنه جز تكه اي از حرير نازك چيزي تو را نمي پوشاند. بخاطر هنر مي توان لخت و عريان روي صحنه رفت و پوشيده تر و باكره تر بازگشت، اما هيچ چيز و هيچكس ديگر در اين جهان نيست كه شايسته آن باشد كه دختري ناخن پايش را هم به خاطر او عريان كند.

برهنگي بيماري عصر ماست و من پيرم و شايد حرف هاي خنده آور مي زنم. اما به گمان من تن عريان تو بايد مال كسي باشد كه روح عريانش را دوست مي داري. بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد، مال دوران پوشيدگي است. نترس، اين ده سال تو را پيرتر نخواهد كرد. بهر حال اميدوارم تو آخرين كسي باشي كه تبعه جزيره لختي ها مي شود.

مي دانم كه پدران هميشه جنگي جاوداني با يكديگر دارند. با من و با انديشه هاي من جنگ كن دخترم، چون من از كودكان مطيع خوشم نمي ايد.

چارلي ديگر پير شده است. ژرالدين! دير يا زود بايد بجاي اين جامه هاي رقص، روزي هم لباس عزا بپوشي و بر سر مزار من بيايي. حاضر به زحمت تو نيستم، تنها گاهگاهي چهره خود را در آينه نگاه كن. آنجا مرا نيز خواهي ديد. خون من در رگ هاي توست و اميدوارم حتي آن زمانكه خون در رگ هاي من مي خشكد، چارلي را-پدرت را فراموش نكني.

من فرشته نبودم، اما تا آنجا كه در توان من بود تلاش كردم آدمي باشم.

تو نيز تلاش كن.

                                                                                   رويت را مي بوسم

 

   + هاجر ; ٧:٤٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٦
comment نظرات ()