لبخندی از خدا

* هر آدمی لبخندی از خداست *

 

تساوی

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست

            خسرو گلسرخی

   + هاجر ; ٩:٠۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد

که در این لحظه چه می کشم؟ چه حالی دارم؟

چقدر زنده نبودن خوب است، خوب.

خوب، خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،

خوب، خوب، خوب، خوب، خوب،

Khoub Khoub Khoub

چه شب خوبی است امشب!

همه ی دنیا به خواب رفته است و من،

تنها بیدار مانده ام.

نمی دانم چه کاری دارم ... 

                                                     دکتر علی شریعتی

                                                   

   + هاجر ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()

 

هر کس گمشده ای دارد،

و خدا گمشده ای داشت.

هر کسی دوتاست،

و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند، هست .
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران، که آنرا بفهمند .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ،
و خدا آفریدگار بود و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ،
کوه ها برخاستند و رودها سرازیر شدند و دریاها آغوش گشودند.

و طوفان ها برخاست و صاعقه ها در گرفت.

و باران ها و باران ها و باران ها.

« در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود »

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
 
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گوییم .
و حرفهایی هست برای نگفتن،

حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرو نمی آورند

و سرمایه ی هر کس به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

حرف های بی قرار و طاقت فرسا

که همچون زبانه های بی تاب آتشند.

کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.

اگر یافتند آرام می گیرند

و اگر نیافتند، روح را از درون، به آتش می کشند.
و خدا برای
نگفتن، حرف های بسیار داشت
.
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم، چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا
گمشده ای داشت .

        دکتر علی شریعتی                                                 

   + هاجر ; ٩:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۸ مهر ۱۳۸٦
comment نظرات ()