لبخندی از خدا

* هر آدمی لبخندی از خداست *

 

آه! که چقدر فاصله ما دور است.

فکر می کنم هیچ وقت نرسی

و من در کنار این دنیا تنها بمانم

و تو همیشه منظره ی من باشی

و در پیش چشم های من،

در سینه چشم انداز من،

قبله نگاه من

و هیچ وقت نه در کنار چشم های من،

هیچ وقت!

در این زاویه همواره تنها خواهم بود بی تو

تو را خواهم دید

و آن گاه چه بگویم

به یک نابینا، یک بیگانه، یک دور دست

که چه ها می بینم؟

   + هاجر ; ٩:٠٠ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()

 

گرگ هاری شده ام؛

هرزه پوی و دله دو.

شب درین دشت زمستان زده بی همه چیز؛

می دوم؛ برده ز هر باد گرو.

چشم هایم چو دو کانون شرار؛

صف تاریکی شب را می شکند؛

همه بی رحمی و فرمان فرار.

گرگ هاری شده ام؛ خون مرا ظلمت زهر

کرده چون شعله چشم تو سیاه.

تو چه آسوده و بیباک خرامی به برم!

آه؛ می ترسم؛ آه.

آه؛ می ترسم از آن لحظه پر لذت و شوق؛ که تو خود را نگری؛

مانده نومید زهرگونه دفاع؛ زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی.

پوپکم! آهوکم!

چه نشستی غافل! کز گزندم نرهی؛ گرچه پرستار منی.

من ازین غفلت معصوم تو؛ ای شعله پاک!

بیشتر سوزم و دندان به جگر می فشرم.

منشین با من؛ با من منشین؛ تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم.

تو چه دانی که پس هر نگه ساده من؛

چه جنونی؛ چه نیازی؛ چه غمی ست؟

یا نگاه تو؛ که پر عصمت و ناز؛

بر من افتد؛ چه عذاب و ستمی ست.

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم.

پوپکم! آهوکم!

تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم.

منشین اما با من؛ منشین.

تکیه بر من مکن؛ ای پرده طناز حریر!

که شراری شده ام.

پوپکم! آهوکم!

گرگ هاری شده ام.

مهدی اخوان ثالث

   + هاجر ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
comment نظرات ()