لبخندی از خدا

* هر آدمی لبخندی از خداست *

 

پرده اول : وطن

یکی بود یکی نبود ... یه روز ، یه جایی بود که بهش وطن میگفتن ... یه پسری بود که توی همین وطن زندگی میکرد و دانشگاه میرفت ... این پسره سال اول مثل همه درس خوند اما سال دوم ، باز هم مثل همه عاشق شد ... یه بهار بود که براش فصلها رو رنگ کرد ... باهاش خوب بود ... با هم خیلی خوب بودند ... سه سال مثل برق و باد گذشت ... سال آخر شد ... پسر قصه ما ، درس خون بود و هفت ترمه داشت تموم میکرد ... یکی دوبار با بهار قصه اش جدی صحبت کرد ... گفت که چقدر دوسش داره ... گفت که چقدر میخوادش و چقدر خرابشه ... اما دختر میگفت که با هم فرق دارند ، خانوادگی ، دیدگاهی ، شخصیتی ... پسر با خانوادش صحبت کرده بود ... راضیشون کرده بود ، به زبون تهدید ، به زور ترحم ، به طعم قرص ... صحبت کرد و صحبت کرد تا اینکه ازشون بله گرفت ... خوشحال و خندون اومد دانشگاه تا به بهارش خبر رسیدن نوروز رو بده ... گفت ، بهار ساکت بود ... خندید ، بهار ساکت بود ... جواب خواست ، بهار ساکت بود ... شک کرد ، بهار ساکت بود ... گریه کرد ، بهار رفت ... بهار یه خواستگار داشت ، از سرزمین رویاهاش ، از بهشت موعود ... بله گفته بود ... پسر برای سلام اومده بود ، دختر برای خداحافظی ... رفت ... با رفتنش ، رنگها رو برد ... دفتر نقاشیش رو پاره کرد ... خط خطی هاش رو آتش زد ، سوزوند و از دور ، خاکسترش رو به باد رقصنده سپرد ... پسر از هرچی رنگ بود متنفر شد ... دو رنگ براش تو زندگی باقی موند ، سیاه و سفید درست مثل شب و روز ... شب و روزش ، یکنواخت میگذشت ، سردرد ، تنهایی ، دکتر و باز ، سردرد ... از وطن بدش اومد ... یه روز ، کوله بارشو بست ، گفت میخوام برم ... میخوام برم از این جا ... میخوام برم از سرزمین سایه ها ... میخوام برم به سمت خورشید ... میخوام ببینمش ... میخوام گرمم کنه ... رفت ... رفت اما اسیر سایه ها شد ... دنبال جایی رفته بود که همش روز بود اما به شب رسید ... دنبال خورشید رفته بود اما ماه با یه بغل دلتنگی و غربت ، در لباس خورشید مخفی شده بود ...

 

پرده دوم : غربت

پسر رسید به غربت ... سرزمین سایه ها ... آدمهای خندون با چهره ای گریون ... واسه خودش شب و روز کرد ... روز ها ، هفته ها ، ماه ها ، سال ها ... تا اینکه ... یه روز ، یکی رو دید که براش دوباره مداد رنگی هدیه کرد ... همش رنگ بود و اون ، بی رنگ ... همش گرمی بود و اون ، همه سرد ... همش عشق و محبت بود و اون ، همه نفرت ... پسر ... پسر پس از سالها دوباره نقاشی کرد ... پس از سالها با عشق به خونه میومد ... پس از سالها رنگی دید ، رنگی خواست ، رنگی شد ... دختر عشقی رو که حس کرد ، عشقی بود که پسر فهمید ، زندگی کرد و خون شد براش ... اما ... اما یه اشکالی در میون بود ... یه اشکال ساده ، کاملا ساده ... پسر تو غربت اسیر بود و دختر تو وطن زندانی ... پسر با خودش درگیر بود و دختر با قید و بند ها ... پسر با خانواده ی شیکش دچار مشکل بود و دختر ، با مذهب و عقیده ... پسر با یه فندق در گونی گردوی ذهنش مشکل داشت و دختر ، با این همه تردید ...

می بینیش ... خودشه ... همونه ... همون پسر ... روی صندلی توی حیاط نشسته و داره به آسمون پر ستاره نگاه میکنه ، تنهای تنها .

 

 

   + هاجر ; ۳:٢٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۸ فروردین ۱۳۸٦
comment نظرات ()