لبخندی از خدا

* هر آدمی لبخندی از خداست *

 

من دیوانه نیستم

روزی، فیلسوفی در میان راه به دیوانه ای رسید که در دستش کتابی قطور داشت. فیلسوف خنده ای کرد و گفت:

       - چه جالب است که دیوانگان هم کتاب می خوانند! حال بگو چه می خوانی؟

و دیوانه در حالی که به کتابش خیره شده بود، گفت:

       - می خوانم تا بدانم زیبا کیست و زشت چیست. که درست چیست و نادرست کدام است! گناه چیست و گناهکار کیست.

فیلسوف دستی بر ابروی بلندش کشید و سپس انگشت اشاره اش را بین ریشش کرد و به تمسخر گفت:

       - حال چه دانستی؟ چه کسی زیباست، چه درست است و گناهکار کیست؟

و دیوانه، در حالیکه راهش را گرفته بود که برود گفت:

       - همین را دانستم که زشتی و نادرستی، از گناه است و وقتی این کتاب مقدس را به پایان رساندم، دانستم که همه گناهکارند.

                                                             جبران خلیل جبران

   + هاجر ; ٧:٥۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٠ تیر ۱۳۸٦
comment نظرات ()